سيد محمد باقر برقعى
556
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
سر بسپارند همه قدسيان * راه چو جويند در اين آستان هركه در اين شهر بود مسكنش * يا كه در اين روضه شود مدفنش رحمت حقّ شامل ايشان شود * پيشرو جنّت و رضوان شود من كه ز غم هرچه شد آسودهام * ريزهخور درگه او بودهام آنكه شفيعم به صف محشر است * فاطمهء دوّمِ پيغمبر است تا كه بود سايهء او بر سرم * از همه آفاق « گرامى » ترم شطرنج عشق از من اى دل نيست دورانديشتر * نيست چشم از چشم من درويشتر دردمندى در جهان چون من مباد * دل نباشد از دل من ريشتر چون دل من بويهء دردى نبود * هرچه كردم امتحانِ بيشتر دل به هركس باختم در روزگار * عاقبت زد بر دلِ من نيشتر بيشتر از ديگرانم رنجه كرد * هركه با من بود قوم و خويشتر در بساط عرصهء شطرنج عشق * همچنان من نيست مات و كيشتر با « گرامى » گفتهام من ، پاى خويش * از گليم خود ميارى پيشتر كوى دوست سر پيش پاى حضرت مولا نهادهايم * اين قطره را به دامن دريا نهادهايم تا گشتهايم خاك در كوى عزّتش * ز آن بر فراز اوج فلك پا نهادهايم مهر منوّرش دل عالم فراگرفت * دل دادهايم و جنّت و طوبى نهادهايم آتشكدهست سينهء ما از منير عشق * ز آن يك شراره در ره موسى نهادهايم نام علىّ ، ولىّ خدا ، مظهر الوجود * بر لوح جان و ساحت معنى نهادهايم دل را كه آشناى دگر غير او نداشت * وز هرچه غير دوست مبرّا نهادهايم خاك رهش ز جان « گرامى » فرازتر * وز شكر عشق او خُم و صهبا نهادهايم